سودا
سیاهی چشمانت نه از آن که رفت
داغدار لحظه هایی ست که بی نصیب مانده اند
باور کن...
خداوند مرا از شبنمی آفرید که از چشم فرشته ای افتاد
و رگ هایم را از غم تراشید
و در آن عشق روانه کرد
و وجودم از درد شکل گرفت
و پوستم از عریانی
خداوند مرا از بغضی آفرید که بوی خاک می داد
خیال کج نکن
تقصیر من نیست
تقصیر دلم هم نیست
تقصیر هیچ کس نیست
وقتی ابرها
جای چشمه ها
سر از شانه های کوه در بیاورند
یعنی سکوت
تقصیر من نیست این روزها اسم تو که می آید دلم می گیرد
و این بغض های چند صد ساله نبودنت را از من می خواهند
تمام روز چون مرثیه ای بلند از سر این لحظات می گذرند
تمام شب چون لالایی کو تاهی از تو می گویدو من چون غروبی غمگین میان روز و شب دلگیرم
آنقدر غمگین که هیچ دریایی آرامم نمی کند
و هیچ آسمانی
انگار چند قرن ساله ام
...
برای قایق کاغذی
شاعری بزرگ است
و برای من که ضربان تنهایی ام از حجم با تو بودن گذشته است
هیچ می دانستی!
آینه ها حکایت چندین هزار ساله اند ، حکایت چندین هزار ساله
وقتی روبروی آینه ای می ایستند که ترک برداشته است.
چون دلواپسی های یاکریمی مغموم
در سحرگاهی که بوی غربت می دهد
و پنجره
تنها پنجره
تصویر بسته ای از خواب یک دیوار است
در رویای آسمانی
که خواب پرنده می بیند
پرنده هایی
که از حواشی پلک های تو پر می زنند
تا در میان انگشتانت لانه کنند
و این فصل پنجم دوست داشتن است
وقتی که جغرافیای قلبم
مرزهای تنت را می شکند
و دستان خستگی
روزهای تب آلود را غزل می کند
تا در فراسوی حواشی این ثانیه ها
برای لحظه ای خودم باشم
کنار خودت که معنا می شوی
این فصل پنجم دوست داشتن است
برای آغوشی که پنجره اش
تنها تعبیر آسمان در خواب دیوار است
ساعت كم كم از هشت مي گذره
قدم هام رو بلند تر مي كنم. در خوونه رو مي بندم و راه مي افتم
و همه چيز باز شروع مي شه
ديدن نانواي سر كوچه كه مثل هميشه در حال شروع پخت نون اول روزشه
جوان بنگاه املاكي با كيسه فريز در دستش كه يه قالب يخ توش انداخته از موتورش پياده مي شه و ميره سمت درب كشويي مغازش
جوان نجار آهسته دستش را از سوراخ توي در براي باز كردن قفل وارد مي كنه و بعد صداي خاموش شدن دزدگيرش مي آد
مرد ميوه فروش در حال چيدن ميوه ها جلوي درب مغازشه
مرد آتشنشاني روي صندلي جلوي در نشسته و رفت و آمد ماشن ها رو ديد مي زنه
ماشين شهرداري زباله هاي سطل جلو پارك را عقب ماشينش خالي مي كنه
و كلاغ ها روي بلندترين و قديمي ترين كاج هاي پارك شهر قار قارشون رو در سمفوني گنجشك ها وارد مي كنند
تو ذهنم جمله اي مي گذره
"به راستي آواز هر پرنده عبادتی ست"
و من كه باز رسيدم سر كار در چند دقيقه گذشته از هشت
وسوسه کوچکی از حجم زیستن در رگ خشک درختان است
بگذار تنها احساس من حجم بلندی از رقص یک برگ در میهمانی خلوت برکه ی آبی باشد.
هجوم خیال های دور در گله های ابر حمله مسکوت رعد را فریاد می زند
گم شده ام در حواشی واژه هایی که هر نفسشان بوی خیانت به ابر می دهد
بوی ناودان هایی که از پنجره ها بریده اند
و سر به دل گویه های کوچه نهاده اند
انگار که سال هاست سمت شعر پیدایم نشده است.
انگار خواب سنگینی تمام دفترم را ربوده است
هوای غریبی تمام ذهنم را به بند های بی تاب شهر گره می کند
اینجا از هر چه و هر که هست تنها مانده ام
سرم را به دلم گرم می کنم دلم را به سرم خوش
روزهای عجیبی ست
تمام روز به نقطه هایی می گذرند که پشت هم می آیند تا سکوت کنم...
| Design By : nightSelect.com |

