سودا

نفس می کشد

گلوله ات

از دهان تفنگی

که بوی وطن میدهد

و دست هایت

شعر بلند ایستادگین ست

که بر فراز آسمان

پرواز می کند

تو که آغاز می شوی

صلابت شکوه می گیرد

نوشته شده در 93/09/03ساعت 21:54 توسط مهناز علی پناه| |

هی...
دلم
خیال کن که روسری ات را هم باد برده باشد
خیال کن تمام امروز توهم پیری از تصویر یک پنجره باشد
که در بغضش آسمان نمی گنجد
و تو تنها تصویر کوچکی از خلقت یک ابر باشی
آن وقت آنقدر بغضت را فرو ببری تا بزرگ شوی
بزرگ و بزرگ تر
و هی خودت را وصله این دعا و آن دعا کنی...
خیال کن که جغرافیای زمین همین باشد
پیله ای که به شاخه ای آویزان است
و هی باد می خورد...
و حرکت زمین او را به هیچ جای جهان نمی رساند
خیال کن این روزها شبیه همان پریدن پروانه هاست
هیچ کس نمی داند که در همسایگی هر پروانه
کرمی به خواب رفته است...
خیال کن
نوشته شده در 93/02/05ساعت 17:25 توسط مهناز علی پناه| |

به چشم های تو عادت کرده ام

شبیه غزل به قافیه اش

                                                               

 

                                                            م.علی پناه/

نوشته شده در 92/10/18ساعت 22:42 توسط مهناز علی پناه| |

دست هایم هیچ
شعرهایم که هیچ تر
احساس هایم یخ زده است
آتش بیاور...
نوشته شده در 92/10/15ساعت 23:12 توسط مهناز علی پناه| |

چقدر دلم چای می خواهد
دقیق یادم نیس امشب چای خوردم یا نه
اما
بد نیست گاهی
دل را با چای گرم کرد. 
نوشته شده در 92/10/15ساعت 23:0 توسط مهناز علی پناه| |

برای مهدی و برادرانه هایش(که مثل کودکی ها گرمی شانه هاش همیشه ملموسند)
ما سرمایه های عمیقی داریم
سرمایه هایی که در رگ هایمان ریشه دوانده است
و از قلب هایمان جاری می شود
ما اسطوره های سرزمینی هستیم
که مادر خاکش شد
و پدر آسمان
و ما سه تن شدیم
که خواهرانه هایمان
و برادرانه هایمان
سرمایه های روشنمان هستند
سرمایه های روشن
و هر روز از دست های مادرانه شروع می شویم و تا چشم های پدرانه قد می کشیم
ما سرمایه های عمیقی داریم
زخم هایمان،،کهنه دردهایمان
زمین ، آسمان
و شادی های کوچک و بزرگمان
که ذره ذره های بودنمان هستند.
ما سرمایه های عمیقی داریم .
نوشته شده در 92/10/02ساعت 22:16 توسط مهناز علی پناه| |

به اندازه ی تمام  روزهای غمگین جهان غمگینم

نیست که ببیند تمام روزهای تکراری این سال ها

مبهوت نبودنش ماتم گرفته اند...

 در سومین سال کوچ غریبانه اش: محیا

نوشته شده در 92/09/05ساعت 22:4 توسط مهناز علی پناه| |

دلم یک جای دنج می خواهد.که خودم باشم و دلم.آن وقت تمام این روزهای دلم را بیرون بریزم و دوباره سرجایش بچینم...
این روزها عجیب دلم هوای رها شدن دارد.از این همه رفتن و نرسیدن...
دلم سکوت می خواهد تا "خودم" باشم و "تمام حرف هایی که دوست داشتم بشنوم و گفته نشد"... 
این روزها عجیب دلم گرفته است
دوست دارم مثل درخت باغچه تمام سرم را خلوت کنم از رویاها

و خواب عمیقی بروم
و بیدار که شدم
و بیدار که شدم... 
                                                                                                      مهناز علی پناه-پاییز 92
نوشته شده در 92/08/25ساعت 20:32 توسط مهناز علی پناه| |

باران خودش را به زور از دهان ناودان ها انداخت
با این حال
طعم هیچ دم نوشی به مزاج فنجان خوش نیامد
لبش که پرید
خیال لب ها از سرش افتاد.
نوشته شده در 92/07/17ساعت 22:41 توسط مهناز علی پناه| |

دلم تنگ شده است

برای نگاهت که آرام از  روی نگاهم می لغزید

برای دست های بلندت با انگشتان کشیده که انگار از ماه سرمشق می گرفت

دلم تنگ شده است

بیشتر از همیشه

تا صدایم کنی

و از این خواب هولناک رهایم کنی

خواب هولناک کوچ غمگینت

و من چشم وا کنم و تو را ببینم

که نفس می کشی شبیه باد

و جاری می شوی شبیه رود

چقدر دلتنگ بودنت هستم

در روز میلادت که نیستی

نوشته شده در 92/06/16ساعت 19:58 توسط مهناز علی پناه| |

Design By : nightSelect.com