گذر
این یک وجب آبی که از سرم گذشته است.
مگر فرقی می کند
این آب...
از ادامه خلیج های دنیا باشد
یا دستهای بی احساس تو...
این یک وجب آبی که از سرم گذشته است.
مگر فرقی می کند
این آب...
از ادامه خلیج های دنیا باشد
یا دستهای بی احساس تو...
روی بلندترین دیوار این شهر بنویس
که بلندترین رویاها
به بلندی کوتاهترین باورها نمی رسند...
روی پلک سرد صبح
تنم بوی عریانی باد را می دهد
بوی پرواز در مه آلود اولین بارش
وسرم
پر است از سودای پروانه ها
که لابه لای انگشتانم پیله می کنند
و روی ناخن هایم عاشق می شوند
و من چقدر نزدیکم
به فصل تازه تو...
پایم از تمام گلیم های جهان دراز تر شده است
و هر چه فانوس است
در چهارسوی دلم آویزان
حالا
دیگر تمام خودم را هم
که تا نوک انگشتانم بالا بکشم
دستم به کلیدهای روشنایی نمی رسد...
پاهایم که از بلند ترین گلیم ها
بلند تر شده بود
از کوتاهترین برکه ها نگذشت
در اعماق جلبکها سر خورد
و روی تکه سنگی برای خشک شدن جا ماند
حالا دیگر باید بگویم
پای من روی هیچ گلیمی دراز نمی شود...
باور کن...