سردرگم
مانده ام از کجا شروع کنم
چکنویس های خسته شعرم به نفس نفس افتاده اند
شب پیش چشمانم تلو تلو می خورد
بغضم از جغرافیای قلبم بیرون زده است
و چشمم به وقت هیچ مداری کوک نمی شود
مانده ام از دفتری که سرش سوت می کشد
سری که هوایش هوایی می شود
و هوایی که از پی خمیازه هایش بی اکسیژنی موج می زند
دارم میان پیله ای متولد می شوم که کرمش
تنیدن بلد نیست
آویزان به شاخه ای که باد وسوسه هایش را این سو و آن سو می برد-حیران-
مانده ام از دلهره هایی سوار بر گسل زلزله ها
که هیچ جاذبه ای دل به جذبشان نمی دهد
گاهی نگاه می کنم
شبیه پرنده ای افتاده از لانه
کز کرده ام گوشه ایوانی
که پیوند به هیچ آسمانی نمی خورد
و راه به هیچ پروازی نمی برد
مانده ام چقدر
امواج این اقیانوس وسعت تنهایی را
وجب به وجب -شانه به شانه
به دنبال ماه جسته اند
مانده ام از تمام یافته ها...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۳۱ ساعت 23:12 توسط مهناز علی پناه
|