تمام روز پرسه ای بیش در حوالی آفتاب نیست

خواب گنجشک ها بهانه بود

درخت روسری اش هوای باران کرده بود

اگر نه این همه ابر راه به جایی می بردند

تولد

قهوه ات را یک نفس سر بکش

اردی بهشت بیست و پنج روز شده است

فنجان لب پریده قهوه ات را برگردان

روی لب هایت فال قشنگی نقش بسته است

بهار نارنج ها را شرط می بندم به گوشه روسری ام

صندلی ام را کنار آینه ات می گذارم

کافه چی خوشحال خواهد شد

میزهایش تنها نیستند

اردی بهشت بیست و پنج روزه شده است برای تو دختر اردی بهشتی

بین خودمان بماند

روزها فاصله ای بیش میان ما و خودمان نیستند.این روزها را که به گمان خودمان خوشحالیم سر می کنیم ،

تنها فرسنگ ها خودمان را به تعویق می اندازیم

و هیچ کس باور نمی کند که در همسایگی اش آینه ای شکسته است

و هیچ کس نمی خواهد برای بعد از عبور از تنهایی اش به خودش برسد

هر روز وصله های خودمان را تازه می کنیم.نقاشی های حرف هایمان را رنگین تر می کنیم، عطرهای داغ به خودمان می زنیم و صبر می کنیم تا دم بکشیم .آماده خوردن بشویم

هر روز شناسنامههایمان را به خودمان ضمیمه می کنیم و راه می افتیم در سرنوشت خط خطی که نمیدانیم چیست به خودمان خودی می گردیم که نمی دانیم کیست

ما روزها و شب ها

بیدار و خواب

در هر چیز دنبال رد پای خودمان می گیردیم دنبال خودمان.

و باور نمی کنیم