باورم خیس شد

زیر چتری که سقف آن سوراخ است

رخنه کرده باد در میان پیله ام

بخیه های هر شبت شکافته

نگاه کن

چگونه روی پلک تو سراب می شوم...

 

تو را دوست دارم

و چه شادی از این بالاتر

که

تو را دارم

...

-هیچ گودالی به دریا نمی رسد-

از نردبان دلخوشی ها بالا میروم

و نیم هلال ماهم را لبخند می کنم

رو به جاری شدن لحظاتی که راکد مانده اند

باید ماهم را از گودال بیرون بکشم

و چه طعمی دارد لحظه پرواز ماه...

در اعماق وجود من قلبی ست

که تکیه بر آسمان زده است

 آسمانی که وسعت دستانش به گستره افق می رسد

و هر روز آفتابش گرمم می کند...

وقتی تو نیستی

تمام روز مثل سایه ای می گذرد

که رنگی سر درگم را

در تلاطم حوضی جستجو می کند

و غریبگیه دل بی تابی

در فراسوی فاصله های خاکستری

وقتی تو نیستی

این دنیای صفر و یکی

رسم تازه ایست

 که به هیچ جای جهان وصل نمی شود که هیچ

روی هیچ قانونی دلم را جا نمی دهد

وقتی تو نیستی ....

...

زندگی

 فلس کهنه ای داشت

که برای انداختنش

می بایست

آب تازه ای پیدا می کرد...