گمانم این روزها ترک برداشته اند

بسکه سرد و گرم را با هم چشیده اند...

شبیه تر از طرح لبخندی

در عریانی زمستان گونه درخت

که آشیان ابرهای باریده می شوند

از پشت این روزها

این دلهره هایی که در التهاب بادند

و در انتظار رود.

-تنها تر از تو شدن

در نجوای ناودانهایی

که به چشمه می رسند

و رمز سکوتشان

پر می شود از برهنگی آینه ها

آینه هایی که در رقص روزها شب می شوند

به گمانم این روزها ترک برداشته اند

بسکه سرد و گرم را با هم چشیده اند




این روزها

این روزها

وصله ناجوری شده ام

-به تنم

که رویاهایم را زار می زند

-به

احساسم که

بودنت را کم آورده است

-به

روزهایی که همه را به خودم بدهکارم

-و به چشم های تو

که مرا گم کرده است

در لا به لای دست های ترک خورده ای

 که می خواستند سقف هم باشند،

                                  که باران گرفت

 

این روزها

خودم را به دیوار سنجاق می کنم

تا خودم را یادم نرود

این روزها وصله ناجوری شده ام

وصله ناجور اطاقی

که دست پنجره اش به هیچ آسمانی نمی رسد.

و شانه اش میعادگاه هیچ دو پرنده ای نمی شود

این روزها...