این روزها
این روزها
وصله ناجوری شده ام
-به تنم
که رویاهایم را زار می زند
-به
احساسم که
بودنت را کم آورده است
-به
روزهایی که همه را به خودم بدهکارم
-و به چشم های تو
که مرا گم کرده است
در لا به لای دست های ترک خورده ای
که می خواستند سقف هم باشند،
که باران گرفت
این روزها
خودم را به دیوار سنجاق می کنم
تا خودم را یادم نرود
این روزها وصله ناجوری شده ام
وصله ناجور اطاقی
که دست پنجره اش به هیچ آسمانی نمی رسد.
و شانه اش میعادگاه هیچ دو پرنده ای نمی شود
این روزها...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۰۱ ساعت 23:19 توسط مهناز علی پناه
|