هوا به وقت همین امروز بود
شب گوشوار نقره ایش را به گوش کرده بود
ماهی حوض با سایه اش میهمانی می گرفت
و روی روشن ترین آغوش ماه پرواز می داد
هوا به وقت همین امروز بود
خودم را روی دلهره های مه آلودت پهن کردم
و در آن سوی پرده ابری پنهان شدم
چنگ می زنم به سیالات ذهنم...
چیزی دستگیرم نمی شود
هوا به وقت امروز هم اگر نبود
به وقت تمام دلتنگی های من بود
سه شنبه عصرهایی که تب می کردند.
خوشا به حال تقویم
تمام روزهای دوست داشتنی اش را از بر کرده است
خیره می شوم به روزی که نمی آید
روزی که از دیدنت گذشته است
و تقویم چون رازی سر به مهر آن را در اعماق وجودش پنهان کرده است...
هوا به وقت همین روزها بود
خودت را رها کرده ای در میان رویاهایت
تاب می خوری پیش چشمانم
و من خودم را حصار می کنم در لابه لای خوشه های زرد گندم ها
تا شانه هایم آشیانت شوند
حالا
اینجا
هوا به وقت دل توست
روی ساعتی که با خودش خلوت کرده است...