سهم تو

نه چشم های تو می گذارند

نه خیال های خودم

سهمت را هم که برداری

هنوز دست دیگری در کار است

کوک کرده ام پلک هایم را به آستر شب

                                 دلم را به وقت  امروز

                                              و خودم را به ساز تو....

تا روی تعبیر این همه تو

خودم باشم

خودم را که گم کرده ام

در پرسه های خودم

در کوچه های شانه ات که عابر حقیقتند

دست بردار

دلتنگی های من تمامی ندارند

تازه سهمت را هم که برداری

ذست دیگری در کار است...

 

تولد

بی شک

بهار

 بی تولدت چیزی کم داشت...

 

 

بزرگتر

بغضت را بلند بلند فرو ببر

درست لحظه جاری شدن

عقربه ها را به عقب برگردان.

پشت این شیشه هیچ چشمی منتظر نیست

بیخود بخار ها با سر انگشتانت بی سرانجام نکن

داری بزرگ می شوی

بزرگ و بزرگتر

آنقدر که در تنهاییت نگنجی

و وسعت اوهامت را هضم نکنی

پس بهانه گیر شو

بغضت را بلند بلند فرو ببر

آرزوهایت را آرام آرام رها کن

از سر انگشت پاهایت پیاده شو...

 

 

 

هوایی که می شوی

نفس کشیدن دارد...

هوا به وقت دل تو

هوا به وقت همین امروز بود

شب گوشوار نقره ایش را به گوش کرده بود

ماهی حوض با سایه اش میهمانی می گرفت

و روی روشن ترین آغوش ماه پرواز می داد

هوا به وقت همین امروز بود

خودم را روی دلهره های مه آلودت پهن کردم

و در آن سوی پرده ابری پنهان شدم

چنگ می زنم به سیالات ذهنم...

چیزی دستگیرم نمی شود

هوا به وقت امروز هم اگر نبود

به وقت تمام دلتنگی های من بود

سه شنبه عصرهایی که تب می کردند.

خوشا به حال تقویم

 تمام روزهای دوست داشتنی اش را از بر کرده است

خیره می شوم به روزی که نمی آید

روزی که از دیدنت گذشته است

و تقویم چون رازی سر به مهر آن را در اعماق وجودش پنهان کرده است...

هوا به وقت همین روزها بود

خودت را رها کرده ای در میان رویاهایت

تاب می خوری پیش چشمانم

و من خودم را حصار می کنم در لابه لای خوشه های زرد گندم ها

تا  شانه هایم آشیانت شوند

حالا

اینجا

هوا به وقت دل توست

روی ساعتی که با خودش خلوت کرده است...