سهم من...

خو کرده ام به تنهاییم،

به رسم تنها  دوست داشتن

به لبخندهای نامفهوم  هر روز آفتاب از پشت چتری شیشه ای

به قدم های کند و تکراری ، تا مقصد این نرسیدن ها

خو کرده ام به نفس هایی چسبیده به من، غرق در رویایی دیگر

و دستهایی مضطرب

و نگاهی مغموم

و باوری دور و دورتر

سهم من

همین خو گرفتن است

از باوری که رویاهایش را گرفته اند...

 

 

پياده

قدمهايم را

قدمهايت را

آهسته برمي دارم

تا صد چيزي نمانده است

كوكهاي كودكي كفش من شكافت...

 

تولد

از ياد برده بودم، آمدنم را

بايد لحظه اي مي نشستم و مي انديشيدم

بر عمري كه تمام انديشه مرا مسحور كرده است

و دستهاي تو كه چون نگاه من سالهاست منتظرند و بي پاسخ...