این سکوت 

که به لبهایت آویخته ای

پرواز من است

از قناری کوچکی

که سالهاست در زیر پوست تنم آواز می خواند

و از رگ هایم برای خود آشیانی ساخته 

و تو را هر روز در من تکرار می کند

چقدر انعکاس این سکوت

به چشمهایت می آید

شبیه ماهی سرخی شده ای

که با حوض خلوت کرده است

و در قلبش اقیانوسی بی تاب موج می زند

-

پرنده ام پریدن نمی داند

تنها بسنده کرده است

به سکوتی که از لبهای تو جاریست

تا آوازش کند





...

من قطره کوچکی بودم از عشق

که تبلور زیستن را تجربه می کرد

بر امواج آرام دوست داشتن

در دریایی که ساحلش به آسمان می مانست...

پاییز ۹۰-یزد