آفتاب بالا اومده

ساعت كم كم از هشت مي گذره

قدم هام رو بلند تر مي كنم. در خوونه رو مي بندم و راه مي افتم

و همه چيز باز شروع مي شه

ديدن نانواي سر كوچه كه مثل هميشه در حال شروع پخت نون اول روزشه

جوان بنگاه املاكي با كيسه فريز در دستش كه يه قالب يخ توش انداخته از موتورش پياده مي شه و ميره سمت درب كشويي  مغازش

جوان نجار آهسته دستش را از سوراخ توي در براي باز كردن قفل وارد مي كنه و بعد صداي خاموش شدن دزدگيرش مي آد

مرد ميوه فروش در حال چيدن ميوه ها جلوي درب مغازشه

مرد آتشنشاني روي صندلي جلوي در نشسته و رفت و آمد ماشن ها رو ديد مي زنه

ماشين شهرداري زباله هاي سطل جلو پارك را عقب ماشينش خالي مي كنه

و كلاغ ها روي بلندترين و قديمي ترين كاج هاي پارك شهر قار قارشون رو در سمفوني گنجشك ها وارد مي كنند

تو ذهنم جمله اي مي گذره

"به راستي آواز هر پرنده عبادتی ست"

و من كه باز رسيدم سر كار در چند دقيقه گذشته از هشت

 

وقتی که باد

وسوسه کوچکی از حجم زیستن در رگ خشک درختان است

بگذار تنها احساس من حجم بلندی از رقص یک برگ در میهمانی خلوت برکه ی آبی  باشد.