--

به چشم های تو عادت کرده ام

شبیه غزل به قافیه اش

                                                               

 

                                                            م.علی پناه/

دست هایم هیچ
شعرهایم که هیچ تر
احساس هایم یخ زده است
آتش بیاور...

چقدر دلم چای می خواهد
دقیق یادم نیس امشب چای خوردم یا نه
اما
بد نیست گاهی
دل را با چای گرم کرد. 

برای مهدی و برادرانه هایش(که مثل کودکی ها گرمی شانه هاش همیشه ملموسند)
ما سرمایه های عمیقی داریم
سرمایه هایی که در رگ هایمان ریشه دوانده است
و از قلب هایمان جاری می شود
ما اسطوره های سرزمینی هستیم
که مادر خاکش شد
و پدر آسمان
و ما سه تن شدیم
که خواهرانه هایمان
و برادرانه هایمان
سرمایه های روشنمان هستند
سرمایه های روشن
و هر روز از دست های مادرانه شروع می شویم و تا چشم های پدرانه قد می کشیم
ما سرمایه های عمیقی داریم
زخم هایمان،،کهنه دردهایمان
زمین ، آسمان
و شادی های کوچک و بزرگمان
که ذره ذره های بودنمان هستند.
ما سرمایه های عمیقی داریم .

به اندازه ی تمام  روزهای غمگین جهان غمگینم

نیست که ببیند تمام روزهای تکراری این سال ها

مبهوت نبودنش ماتم گرفته اند...

 در سومین سال کوچ غریبانه اش: محیا

...

دلم یک جای دنج می خواهد.که خودم باشم و دلم.آن وقت تمام این روزهای دلم را بیرون بریزم و دوباره سرجایش بچینم...
این روزها عجیب دلم هوای رها شدن دارد.از این همه رفتن و نرسیدن...
دلم سکوت می خواهد تا "خودم" باشم و "تمام حرف هایی که دوست داشتم بشنوم و گفته نشد"... 
این روزها عجیب دلم گرفته است
دوست دارم مثل درخت باغچه تمام سرم را خلوت کنم از رویاها

و خواب عمیقی بروم
و بیدار که شدم
و بیدار که شدم... 
                                                                                                      مهناز علی پناه-پاییز 92

...

باران خودش را به زور از دهان ناودان ها انداخت
با این حال
طعم هیچ دم نوشی به مزاج فنجان خوش نیامد
لبش که پرید
خیال لب ها از سرش افتاد.

میلاد کوچ

دلم تنگ شده است

برای نگاهت که آرام از  روی نگاهم می لغزید

برای دست های بلندت با انگشتان کشیده که انگار از ماه سرمشق می گرفت

دلم تنگ شده است

بیشتر از همیشه

تا صدایم کنی

و از این خواب هولناک رهایم کنی

خواب هولناک کوچ غمگینت

و من چشم وا کنم و تو را ببینم

که نفس می کشی شبیه باد

و جاری می شوی شبیه رود

چقدر دلتنگ بودنت هستم

در روز میلادت که نیستی

...

فلس های کهنه تنهایی ام
سال هاست ترد و شکننده شده اند
فصل افتادنشان نمی رسد..
آری هزار روز گردن کشان بدنبال این روزها می دوند
هزار آرزو
هزار خاطره
...
تنهایی عظیمی ست
غرق شدن در رویای حوضی
که راهش به دریا نیست
....
چون دست های کویری که به اعجاز نمی رسد
غرقه شدن در رویایی که از آن تو نیست
و عشق مستعارت که شد
چه فرقی میکند بهشت یا دوزخ
پناهگاهت باشد
...
آری به فصل پنجم که می رسی
حرف هایت را نگهدار
هیچ آینه ای از اینکه تو باشد
خودش نمی شود
تنها
صبور
سخت

تمام روز پرسه ای بیش در حوالی آفتاب نیست

خواب گنجشک ها بهانه بود

درخت روسری اش هوای باران کرده بود

اگر نه این همه ابر راه به جایی می بردند