همین برایم کافیست 1

همین برایم کافیست

تبسمی که مرا به بودن می برد

به پلک رقصان باد می آویزد و روی نبض زمین جاری می کند

همین کافیست

بغضی تنگ و کوچک از رویایی بزرگ و دست نیافتنی

که لا به لای مژه هایم شعر می شود

و مرا به وسعت تنهاییم می خواند

همین که سوسویی از فراز پیله ام به تنم می تابد

همین که نسیمی شاخه ام را اندکی می لرزاند

و همین که آسمان هر از گاهی روی دستانم پهن می شود

برایم کافیست

که حس خوب بودن را به گوشهایم بیاویزم

و روزنه های ذهنم را به آفتاب باز کنم

و در فراسوی احساسم جایی برای زیبا زیستن بیابم...

همین برایم کافیست


 این روزها

شادی های دلم را چراغاني مي كنم

آويزان

به شاخه اي

كه باد

با وسوسه هايش هر صبح او را بازي دهد

حالا

شب - تنیده دور بغض من

تبسمی به رنگ روز

بایدبرای پیله روی شاخه

تبسمی نقاشی کنم...