فلس های کهنه تنهایی ام
سال هاست ترد و شکننده شده اند
فصل افتادنشان نمی رسد..
آری هزار روز گردن کشان بدنبال این روزها می دوند
هزار آرزو
هزار خاطره
...
تنهایی عظیمی ست
غرق شدن در رویای حوضی
که راهش به دریا نیست
....
چون دست های کویری که به اعجاز نمی رسد
غرقه شدن در رویایی که از آن تو نیست
و عشق مستعارت که شد
چه فرقی میکند بهشت یا دوزخ
پناهگاهت باشد
...
آری به فصل پنجم که می رسی
حرف هایت را نگهدار
هیچ آینه ای از اینکه تو باشد
خودش نمی شود
تنها
صبور
سخت