آسمان بغضش را درپیله ای مه گرفته تنیده است
هجوم خیال های دور در گله های ابر حمله مسکوت رعد را فریاد می زند
گم شده ام در حواشی واژه هایی که هر نفسشان بوی خیانت به ابر می دهد
بوی ناودان هایی که از پنجره ها بریده اند
و سر به دل گویه های کوچه نهاده اند
انگار که سال هاست سمت شعر پیدایم نشده است.
انگار خواب سنگینی تمام دفترم را ربوده است
هوای غریبی تمام ذهنم را به بند های بی تاب شهر گره می کند
اینجا از هر چه و هر که هست تنها مانده ام
سرم را به دلم گرم می کنم دلم را به سرم خوش
روزهای عجیبی ست
تمام روز به نقطه هایی می گذرند که پشت هم می آیند تا سکوت کنم...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ ساعت 11:37 توسط مهناز علی پناه
|