تولد

قهوه ات را یک نفس سر بکش

اردی بهشت بیست و پنج روز شده است

فنجان لب پریده قهوه ات را برگردان

روی لب هایت فال قشنگی نقش بسته است

بهار نارنج ها را شرط می بندم به گوشه روسری ام

صندلی ام را کنار آینه ات می گذارم

کافه چی خوشحال خواهد شد

میزهایش تنها نیستند

اردی بهشت بیست و پنج روزه شده است برای تو دختر اردی بهشتی

بین خودمان بماند

روزها فاصله ای بیش میان ما و خودمان نیستند.این روزها را که به گمان خودمان خوشحالیم سر می کنیم ،

تنها فرسنگ ها خودمان را به تعویق می اندازیم

و هیچ کس باور نمی کند که در همسایگی اش آینه ای شکسته است

و هیچ کس نمی خواهد برای بعد از عبور از تنهایی اش به خودش برسد

هر روز وصله های خودمان را تازه می کنیم.نقاشی های حرف هایمان را رنگین تر می کنیم، عطرهای داغ به خودمان می زنیم و صبر می کنیم تا دم بکشیم .آماده خوردن بشویم

هر روز شناسنامههایمان را به خودمان ضمیمه می کنیم و راه می افتیم در سرنوشت خط خطی که نمیدانیم چیست به خودمان خودی می گردیم که نمی دانیم کیست

ما روزها و شب ها

بیدار و خواب

در هر چیز دنبال رد پای خودمان می گیردیم دنبال خودمان.

و باور نمی کنیم

چشم هایت اسطوره های سرزمینی ست که پای هیچ غریبی به آن راه نیافت

سیاهی چشمانت نه از آن که رفت

داغدار لحظه هایی ست که بی نصیب مانده اند

باور کن...


خداوند مرا از شبنمی آفرید که از چشم فرشته ای افتاد
و رگ هایم را از غم تراشید
و در آن عشق روانه کرد
و وجودم از درد شکل گرفت
و پوستم از عریانی
خداوند مرا از بغضی آفرید که بوی خاک می داد

این روزها اسم تو که می آید دلم می گیرد

خیال کج نکن

تقصیر من نیست

تقصیر دلم هم نیست

تقصیر هیچ کس نیست

وقتی ابرها

جای چشمه ها

سر از شانه های کوه در بیاورند

یعنی سکوت

تقصیر من نیست این روزها اسم تو که می آید دلم می گیرد

انگار چند قرن ساله ام

و این بغض های چند صد ساله نبودنت را از من می خواهند

تمام روز چون مرثیه ای بلند از سر این لحظات می گذرند

تمام شب چون لالایی کو تاهی از تو می گوید

و من چون غروبی غمگین میان روز و شب دلگیرم

آنقدر غمگین که هیچ دریایی آرامم نمی کند

و هیچ آسمانی

انگار چند قرن ساله ام

...

گلیم آب می رود

پای من خودش را مقصر می داند.

سیب

از چشم درخت افتاد

نه از جاذبه زمین...


ناودان

برای قایق کاغذی

شاعری بزرگ است

و برای من که ضربان تنهایی ام از حجم با تو بودن گذشته است

هیچ می دانستی!

آینه ها حکایت چندین هزار ساله اند ، حکایت چندین هزار ساله

وقتی روبروی آینه ای می ایستند که ترک برداشته است.

چون دلواپسی های یاکریمی مغموم

در سحرگاهی که بوی غربت می دهد

 

و پنجره

تنها پنجره

تصویر بسته ای از خواب یک دیوار است

در رویای آسمانی

که خواب پرنده می بیند

پرنده  هایی

که از حواشی پلک های تو پر می زنند

تا در میان انگشتانت لانه کنند

و این فصل پنجم  دوست داشتن است

وقتی که جغرافیای قلبم

مرزهای تنت را می شکند

و دستان خستگی

روزهای تب آلود را غزل می کند

تا در فراسوی حواشی این ثانیه ها

برای لحظه ای خودم باشم

کنار خودت که معنا می شوی

این فصل پنجم دوست داشتن است

برای آغوشی که پنجره اش

تنها تعبیر آسمان در خواب دیوار است

 

آفتاب بالا اومده

ساعت كم كم از هشت مي گذره

قدم هام رو بلند تر مي كنم. در خوونه رو مي بندم و راه مي افتم

و همه چيز باز شروع مي شه

ديدن نانواي سر كوچه كه مثل هميشه در حال شروع پخت نون اول روزشه

جوان بنگاه املاكي با كيسه فريز در دستش كه يه قالب يخ توش انداخته از موتورش پياده مي شه و ميره سمت درب كشويي  مغازش

جوان نجار آهسته دستش را از سوراخ توي در براي باز كردن قفل وارد مي كنه و بعد صداي خاموش شدن دزدگيرش مي آد

مرد ميوه فروش در حال چيدن ميوه ها جلوي درب مغازشه

مرد آتشنشاني روي صندلي جلوي در نشسته و رفت و آمد ماشن ها رو ديد مي زنه

ماشين شهرداري زباله هاي سطل جلو پارك را عقب ماشينش خالي مي كنه

و كلاغ ها روي بلندترين و قديمي ترين كاج هاي پارك شهر قار قارشون رو در سمفوني گنجشك ها وارد مي كنند

تو ذهنم جمله اي مي گذره

"به راستي آواز هر پرنده عبادتی ست"

و من كه باز رسيدم سر كار در چند دقيقه گذشته از هشت