وسوسه کوچکی از حجم زیستن در رگ خشک درختان است
بگذار تنها احساس من حجم بلندی از رقص یک برگ در میهمانی خلوت برکه ی آبی باشد.
وسوسه کوچکی از حجم زیستن در رگ خشک درختان است
بگذار تنها احساس من حجم بلندی از رقص یک برگ در میهمانی خلوت برکه ی آبی باشد.
هجوم خیال های دور در گله های ابر حمله مسکوت رعد را فریاد می زند
گم شده ام در حواشی واژه هایی که هر نفسشان بوی خیانت به ابر می دهد
بوی ناودان هایی که از پنجره ها بریده اند
و سر به دل گویه های کوچه نهاده اند
انگار که سال هاست سمت شعر پیدایم نشده است.
انگار خواب سنگینی تمام دفترم را ربوده است
هوای غریبی تمام ذهنم را به بند های بی تاب شهر گره می کند
اینجا از هر چه و هر که هست تنها مانده ام
سرم را به دلم گرم می کنم دلم را به سرم خوش
روزهای عجیبی ست
تمام روز به نقطه هایی می گذرند که پشت هم می آیند تا سکوت کنم...
حرف های دلم به وقت هیچ ساعتی کوک نمی شود
که هیچ
به کوک هیچ سازی هم ساز نمی شود
بسکه سرد و گرم را با هم چشیده اند...
شبیه تر از طرح لبخندی
در عریانی زمستان گونه درخت
که آشیان ابرهای باریده می شوند
از پشت این روزها
این دلهره هایی که در التهاب بادند
و در انتظار رود.
-تنها تر از تو شدن
در نجوای ناودانهایی
که به چشمه می رسند
و رمز سکوتشان
پر می شود از برهنگی آینه ها
آینه هایی که در رقص روزها شب می شوند
به گمانم این روزها ترک برداشته اند
بسکه سرد و گرم را با هم چشیده اند
این روزها
وصله ناجوری شده ام
-به تنم
که رویاهایم را زار می زند
-به
احساسم که
بودنت را کم آورده است
-به
روزهایی که همه را به خودم بدهکارم
-و به چشم های تو
که مرا گم کرده است
در لا به لای دست های ترک خورده ای
که می خواستند سقف هم باشند،
که باران گرفت
این روزها
خودم را به دیوار سنجاق می کنم
تا خودم را یادم نرود
این روزها وصله ناجوری شده ام
وصله ناجور اطاقی
که دست پنجره اش به هیچ آسمانی نمی رسد.
و شانه اش میعادگاه هیچ دو پرنده ای نمی شود
این روزها...
صدای ساز قلبی
که با سکوت تو کوک می شود.
صفر بامداد-10 دیماه
زیبایی شگفت انگیزیست
غرقه شدن در رویایی که از آن تو نیست
چون سهم کوچکت از دوست داشتن
بر پهنه سیبی که درختش سال هاست
تمام شاخه هایش را به نام آسمان زده است
و چه زیبایی غمگینی ست.
به روز تو
تا در میان تمام حرف سکوت ها
خودم باشم
با دلی که در هوایت بند می شود.
همیشه فکر می کنم
دستان تو
شاخه های آن درختی ست
که سیب ها را
چیده است
برای آسمان
و شانه هایش را
وقف لانه کرده است
برای پرنده
همیشه فکر می کنم
که ریشه های تو
چقدر
پا برهنه در دل زمین دویده اند
و ساقه های محکمت
چقدر سرد و گرم چشیده اند...
همیشه فکر می کنم
به لحظه های رستنت
قد کشیدنت
میان پیله ها
پریدنت
همیشه فکر میکنم
چقدر شبیه آیه های روشن و روان چشمه ای
میان دست های دشت و کوه
چقدر منتظر نشسته ای
حالا
بخاطر تمام بودنت
بخاطر تمام سیب ها
پرنده ها
و پیله ها
دوستت دارم.
(بدون هیچ تصحیحی)-یزد