خو کرده ام به تنهاییم،

به رسم تنها  دوست داشتن

به لبخندهای نامفهوم  هر روز آفتاب از پشت چتری شیشه ای

به قدم های کند و تکراری ، تا مقصد این نرسیدن ها

خو کرده ام به نفس هایی چسبیده به من، غرق در رویایی دیگر

و دستهایی مضطرب

و نگاهی مغموم

و باوری دور و دورتر

سهم من

همین خو گرفتن است

از باوری که رویاهایش را گرفته اند...