بعد از تو
اگرآب از آب تکان نخورده بود
که دریا
دلش شبیه مرداب می شد!!...
اگرآب از آب تکان نخورده بود
که دریا
دلش شبیه مرداب می شد!!...
آسمان تلنگری به شیشه زد
پاییز تب کرد تمام هوایش را در تار و پود خاک
بهار سمت دلش جوانه زد
وباد ترانه ی تازه اش را روی برگها سرود
یاس سپید باغچه
امروز
غنچه اش را به دنیا آورد...
«ابر
وصله تن آسمان نبود»
-آسمان تن پوشش را درآورد
ماهی
وصله تن حوض شد.
در تار و پود پیله ای جا کرد
کرم ابریشم
دور از خیال آنکه آرزوهایش
رنگی از تزیین این دیوار خواهد شد...
نشست
پروانه
مبهوت
در انتظار بال گشودن پیله ای
روی تابلوی دیوار...
من
با سکوتی
که روبروی من نشسته بود...
-فصل هفتم این اتاق-
می نشینم روی خاک سرخ این قالی
میعادگاه گلهایی
که از معابد ریشه آمده اند
ساقه در ساقه پیچیده
تا لا به لای گیسوانم از حواشی این رود...
می نشینم به درک این حکمت
دست می زنم
بر آبی ترین اقیانوس این حوض
در امتداد بیکران دریا بودن
و حس آرام باد
که در چهار گوش این دنیا نجوا می کند:
۰۰ این صدای تازه رسیدن من است۰۰
و رقص سرخ ماهی ها در ترانه طلایی برگ آغاز می شود
اکنون شروع صبح فصل هفتم
((پادشاه فصل ها
پاییز))