سلام خسته ترین ردیف تنهایی و سکوت من

خسته ترین ردیف تنهایی و سکوت من سلام

حال آرزوهایت چطور است؟

آنقدر بزرگ شده اند که دیگر بهانه فردا را از آسمان بی صبح این روزها نگیرند؟

اینجا که، همان آرزوها آنقدر کوچک مانده اند که عروسکهایشان بزرگ شدند و در آغوش تنگشان جا نمی شوند و آسمان هر روز از همانجایی آغاز می شود که سایه های عروسکها بی بهانه کوتاه اند.

راستی هیچ یادت هست همین روزها بهارمان که در باغچه کاشتیم سر از خاک بیرون می آورد

و من انگار هزار ساله می شوم که شکوفه های باغچه را در خواب دیده ام و روسری آفتابیم که پشت بغض ابر تو را بهانه می گرفت.

از این روزها اگر می خواهی بدانی آنقدر بس است که هوای دلتنگی به قول امروزی ها خود را آویزان  لحظه هایمان کرده است ...

و شکوفه های سیب در هوای دلتنگی ها سرخ می شوند و می چرخند و می افتند...

 

 

بگذار بقیه نامه باشد برای فرصتی دیگر