دیگر حرف تازه ای برای گفتن ندارم

دلهره های باد همیشگیست

پلک هایم را وجب به و جب به فنجان قهوه ای کوک کرده ام

که چین و چروک لبهایش

بوی دم کرده های پاییز می دهد

بوی بهانه های بهارنارنج

بوی بهانه های تو...

چند وقتی ست ، حس می کنم

وصله ناجور اطاقی شده ام

که خاکش آرزوی باغچه شدن داشت

و رویای رویش تمام خواب هر شب دیوارش بود

حالا شبیه شانه های بلند سایه ای شده

که آفتاب را گم کرده است

راستش

دیگر دلم به هیچ صراطی مستقیم نمی شود

دیگر حرف تازه که هیچ

حرف کهنه ای هم نیست

پرده را بکشی

خیال آشفته پنجره ها

به هزیان گنگی از باد آرام می گیرد.