بازگشت
دلم بهانه خودم را می گیرد
بهانه حوضی که به اندازه چشمهای دریا خیس بود
و دریایی که تا زانوانم دریا
دلم بهانه عروسک هایی را می گیرد
که با چشمهای دکمه ایشان دنیا را دیدند
و با عقل های پنبه ای
براندازش کردند
وبا همان عقل ها فهمیدند
دلم برای عروسک هایی تنگ شده است
که حرفی نداشتند
برای" زدن"
تنها نگاه می کردند از هر کجا که بودند
دلم بهانه خودم را می گیرد
که چشمهایم را عوض کرده ام
و دست و پاهایم را گم
و عقلم را
عقلم را
که جایی جا گذاشته ام...
راه برگشت -بیرجند
-جاده با پانزده ساعت رفتن مرا به خودم نرساند-
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۰۸ ساعت 20:15 توسط مهناز علی پناه
|