روز باران
فردا روز باران خواهد بود
من خواب ابرها را دیدم
و پروانه هایی که بر فراز ابرها می پریدند
و آسمانی که ابرها را در آغوش می کشید
و زمینی که چشم به راه بود
من خواب آن درختی را دیدم
عریان
که سیبهایش را نذر باران کرده بود
و شاخه هایش را نذر باغبان خیس
و تنه تنومندش را نذر دریا
و ریشه هایش را نذر خاک
من خواب آن دریایی را دیدم
که امواج به خواب رفته اش
رو به آسمان
دست بلند کرده بودند
گویی چیزی را به دعا نشسته
و خواب صدفهایی
که آغوش خود را بستری از ساتن انداخته
منتظر
فردا روز باران خواهد بود
من در خواب
کودکانی دیدم که برای بازی با رنگین کمان صف کشیده بودند
و نقاشانی که رنگهایشان را به روی رنگین کمان نقاشی می کردند
و مردی که برای فروختن آنها نوبت گرفته بود
و خواب دیدم
چشمه ای به ماهیانش مژده جاری شدن می داد و برکه ای مژدگانی می گرفت
و غورباقه ای که از شوق تا آسمان می پرید
من
خواب آب زنی را دیدم
که چندی پیش آمده بود برای خداحافظی
و مردی
که می رفت تا بماند
مادرم خوابم را در آینه تعبیر کرد
و من
خوابم را به باران
و می دانم
فردا روز باران خواهد بود
من خواب ابرها را دیدم
و پروانه هایی که بر فراز ابرها می پریدند
وآسمانی که ابرها را در آغوش می کشید
و کبوترانی که از لانه هاشان چتر ساخته بودند
و زمینی که چشم به راه بود...