به آسمان خیره شد که تنها به فاصله پنج انگشت دستانش بلند بود

به دنیایی که تنها به اندازه عمر کفشهایش وسعت داشت

و آبهای جهان که به اندازه یک لیوان تشنگیش خیس بود

و دلی که هزار بار کوچکتر از مشت خالیش.

نگاهش را از آسمان که گرفت به زمینی رسید که گلهای قالیش در پی هم می دوند که تا همانجای اول تکرار شوند

مثل تمام روزها و خاطره هایش که می دویدند

و دید که چقدر برای بزرگ شدنش پیر شده که موههای روسریش هم رنگ عوض کرده اند

 

... طولی نکشید

باور کرد

که دنیا تنها به اندازه فاصله دستانش که سرش را در میان بگیرد و بفشارد بزرگ است