دخترک تاب دستانش را رو به آسمان وا کرد  و دست به دعا برداشت

-خدا را عروسک زیبای من صدا می کرد-

بلندی قدش را تا نوک انگشتان یخ کرده کشیده بود

گردن باریکش را رو به آسمان کرد،تا فاصله را کمتر کند

و دستانش آنقدر بالا رفت که بوی تازه  پریدن می داد

.

.

.

خورشید در چشمانش می رقصید

با ذوقی کودکانه فریاد زد:

عروسک زیبای من اجازه هست ببوسمت؟؟؟

 

خدا مکثی کرد

.

.

.

ناگهان باران وزیدن گرفت

...

 

از:خودم