دخترک تاب دستانش را رو به آسمان وا کرد و دست به دعا برداشت
-خدا را عروسک زیبای من صدا می کرد-
بلندی قدش را تا نوک انگشتان یخ کرده کشیده بود
گردن باریکش را رو به آسمان کرد،تا فاصله را کمتر کند
و دستانش آنقدر بالا رفت که بوی تازه پریدن می داد
.
.
.
خورشید در چشمانش می رقصید
با ذوقی کودکانه فریاد زد:
عروسک زیبای من اجازه هست ببوسمت؟؟؟
خدا مکثی کرد
.
.
.
ناگهان باران وزیدن گرفت
...
از:خودم
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۸/۱۶ ساعت 22:52 توسط مهناز علی پناه
|