روبروی آفتاب
می توانم بایستم
روبروی آفتابی
که به اندازه چهاربند انگشتم
تا من
فاصله دارد
و در فراز و نشیب انگشتهایم
طلوع می کند
آنچنان که از پس کوههای مشرق...
تا مرا به منحنی کوتاه زمین هدیه دهد.
می توانم بایستم
روبروی آفتاب
و تمام خودم را تقسیم کنم
بلند بلند...
-
حالا می توانم آن ور بهانه گیر دلم را
بسپارم
دست خندیدن های بی دغدغه کودکانی
که در پی چرخیدن سکه ای سر می دهند
تا همانجا که زیر پای آن عابر
که باز می گردد
آرام شود.
-
دیگر باید بنشینم
روی کوتاهترین منحنی خسته جهان
و پاهایم را در همین یک لنگه کفش بی قانون تا جا دارد جا کنم
و منتظر بمانم
و بمانم
انتظاری که تا قوزک پاهایم بالا نمی رود
و مرا
از بلندترین پیشانی آسمان می اندازد.
حالا این من و آسمانی که روبروی من ایستاده است