زمان کنار پای تو ایستاد.درآستان زلال نگاهت مبهوت...

و همانجا کنار کبوترهای سقای روشنیت شکوهت را به تماشا نشست

کمی آنطرفتر پیش پای پنجره «امن یجیب... » های دلت ،دلم را دخیل بست و«اذادعاه»های مرا بلند کرد که« یکشف السوء»...

انگار دلم برای حرفهای خود زبان تمام کرده بود که از درون لبریز و از بیرون خالی.

.

.

.

نگاهم را غرق در باران آرامشت از ایوان طلایی می گیرم و تا گنبد آفتابیت دوان دوان می کشم به گلایه: که کجاست ضامنی که مرا پناه خستگی های این دنیا دهد،دلم از اینهمه رفتن و نرسیدن گرفت...

کجاست غریبی که غریبیم را به صفای دلش آشنا دهد

 و باز پلکهای سردم تکانی می خورد و اینبار آسمان و زمانی که هنوز مبهوت مانده است

و مرا میان بهت خود کنار تو رها...

نه آنچنان که بگویم رها

مرا سکوت کرده بود

                  تو را بهانه ها

دلم پی بهانه می دوید، نگاهم پی تو

...

که ناگهان زمان تن خسته خود را سبک تر از همیشه تکانی داد و به راه افتاد

آسمان دستی کشید و پنجره ها را مستجاب کرد

دل سقا آرام گرفت و سیلی از تمنا

و اما دل بیقرار من میان دستهای مهربان تو ساکن شد و کبوتری میهمان دستهای پر التهاب من