پیش پای من زمین تاب می خورد

و دستان مغموم این باد چیزی تا صلابت صبح تاب نخواهد آورد

امروز روز باران بود

کلاغ همسایه

                 -بی خبر-

راه را در برهوت اتفاقها گم کرد

شب از ابتدا بوی اذان صبح می داد

خوابها بوی دیوارهای شسته

سپیده دم

 آفتاب

در دستهای آسمان غریبی می کرد

دیگر طعم هیچ هوایی لذت با تو بودن را ندارد

...