انگار سالهاست که چیزی نگفته ام

مانده ام از سواحل آرام روسریم شروع کنم،

یا از تب و تاب امواج  چشمهای تو

دیریست گوشهایم را آویزان می کنم به وسوسه های باد

و دلتنگی هایم را پهن می کنم روی سرانگشت درختان

تا به رقص یک برگ

در جشن بی تابی ریشه ها خو کند

و با هر  طلوع که آفتاب از مشرق آیینه ام سرک می کشد

تصور کند تبسم را از گونه های خورشید به طرح لبخند تو

انگار سالهاست چشم به راه مانده ام

تا هر شب

که آغوش آسمان

از روی پلک شب به سمت پنجره ها سُر می خورد

با رنگ سرخ انارهای عاشق

بوسه ای برای ماه بودن تو بفرستم

انگار سالها مبهوت این بوسه و آغوش آسمانی ماه بوده ام...