آینه
و او مثل همیشه چیزی سر در نیاورد
از روبروی آینه گذشت
نگاهی
یا که شاید ندایی
لحظه ای درنگ...
این او بود یا سالها آرزویی که در پیش می دوید؟؟؟
و او مثل همیشه چیزی سر در نیاورد
از روبروی آینه گذشت
نگاهی
یا که شاید ندایی
لحظه ای درنگ...
این او بود یا سالها آرزویی که در پیش می دوید؟؟؟
به دنیایی که تنها به اندازه عمر کفشهایش وسعت داشت
و آبهای جهان که به اندازه یک لیوان تشنگیش خیس بود
و دلی که هزار بار کوچکتر از مشت خالیش.
نگاهش را از آسمان که گرفت به زمینی رسید که گلهای قالیش در پی هم می دوند که تا همانجای اول تکرار شوند
مثل تمام روزها و خاطره هایش که می دویدند
و دید که چقدر برای بزرگ شدنش پیر شده که موههای روسریش هم رنگ عوض کرده اند
... طولی نکشید
باور کرد
که دنیا تنها به اندازه فاصله دستانش که سرش را در میان بگیرد و بفشارد بزرگ است
یلدا
کنار کرسی شب
با بوسه های ناب آینه های بیقرار
و مست
آنچنان که ماهی کوچک حوض
خواب برفی خود را
میان شعرهای حافظ
و نقل و پولک ابر
ترسیم می کند
تا از کجای زمان
تا ناکجای دلش
به سمت خواب نیلوفری خورشید
قدمی
حتی چند
پرواز کند
و یلدا
کنار فانوسهای بی تاب
سوسو کنان
بدرغه گر
آرام و صبور
قدم زنان...