و زمین
تنها نت مژگانی مغموم
که رقص باد را
در سمفونی آرام شب به شور دراورد
-
به تماشا نشست
نوای
دو
ر
می
...
میان سکوت بی انتهای ساز تو
بر تارهای بی کوک ساز دل من
و زمین
تنها نت مژگانی مغموم
که رقص باد را
در سمفونی آرام شب به شور دراورد
-
به تماشا نشست
نوای
دو
ر
می
...
میان سکوت بی انتهای ساز تو
بر تارهای بی کوک ساز دل من
که شاعرت شوم
زمان همین دو واژه است
شروع می شوی
و من تمام می شوم
اونی که به دریا میریزه رود باشه
اما
همیشه اونی که به دریا نمی رسه مرداب نیست
شاید
دل کوچیک و بی تاب چشمه ای باشه
که در دور دستها
می تپه
برای دریا
آسمان فریاد زد
زمین که آرام گرفت
گریستن آغاز شد
...
شکوفه های مقوایی خورشید
تبسم سردآفتاب
پرواز ابر
تصویر گیج آینه در بهت آب
و زمزمه های خسته روز در کشاکش تب دار آسمان
و او
دخترکی جامانده از رویای کودکی
غرق در دنیای اسباب بازی ها
«گیسو به باد می دهد
و اشک به زمینی که سبز نخواهد شد»
به بهانه های کوچک خود می نگرد
به دستهای نچیده
لبهای نچشیده
و خنده هایی که در میان لرزش امواج روسریش گم شد
و خورشید-
آفتاب-
ابر-
آب-
آسمان
و تکرارهای دوباره دخترک
جامانده از رویای کودکی
غرق در آماج گلهای پیراهنش
به تبسم های معصومی می نگرد که در خواب لرزان آینه های چشمه گریزان شد
...
.
.
.
نه آنچنان که بگویم رها
مرا سکوت کرده بود
تو را بهانه ها
دلم پی بهانه می دوید، نگاهم پی تو
...
که ناگهان زمان تن خسته خود را سبک تر از همیشه تکانی داد و به راه افتاد
آسمان دستی کشید و پنجره ها را مستجاب کرد
دل سقا آرام گرفت و سیلی از تمنا
و اما دل بیقرار من میان دستهای مهربان تو ساکن شد و کبوتری میهمان دستهای پر التهاب من
.
.
.
دخترک تاب دستانش را رو به آسمان وا کرد و دست به دعا برداشت
-خدا را عروسک زیبای من صدا می کرد-
بلندی قدش را تا نوک انگشتان یخ کرده کشیده بود
گردن باریکش را رو به آسمان کرد،تا فاصله را کمتر کند
و دستانش آنقدر بالا رفت که بوی تازه پریدن می داد
.
.
.
خورشید در چشمانش می رقصید
با ذوقی کودکانه فریاد زد:
عروسک زیبای من اجازه هست ببوسمت؟؟؟
خدا مکثی کرد
.
.
.
ناگهان باران وزیدن گرفت
...
از:خودم
سودای آسمانی بود که پشت پرده های مرطوب ابر،رقص آفتاب را در قاب نقل ریز قطره ها به تماشا بنشیند و چه زیبا بود لحظه شگفت باریدن بوسه ها
و سلام صبح در آغاز زاده شدن بر بال افق های سرمه ای
...
و این منم
ایستاده بر فراسوی لحظه های تنهایی
رو به آسمانی که بوسه می فرستد و آفتابی که منتظر اشاره است تا مرا به میهمانی سودای خود فراخواند
و این آغاز دیگر من است ...