آسمان بهانه بلند نگاه تو بود

و زمین

تنها نت مژگانی مغموم

که رقص باد را

در سمفونی آرام شب به شور دراورد

-

به تماشا نشست

نوای

دو

ر

می

...

میان سکوت بی انتهای ساز تو

بر تارهای بی کوک ساز دل من

 

 

 

 

گلایه

سلام دوستان عزیز.دوست داشتم پیش از اونکه چیزی از زبان خودم بگم حرفهای همیشه ناتمامم من را به شما معرفی کنه با وبلاگم.اما امروز چیزی دیدم که کمی ناراحتم کرد.امروز یکی از دوستان بازدید کننده از وبلاگ یکی از دستنوشته های من را تو وبلاگ خودش بدون نام گذاشت.بیایید همگی به این وظیفه خودمون که حفظ حرفها و آثار دیگران هست احترام بذاریم و اگر چیزی از کسی را جایی منتشر کردیم لااقل نامش را زیر  مطلب بذاریم.ممنونم از همتون

زمان

چگونه شعر می شوی

                            که شاعرت شوم

زمان همین دو واژه است

شروع می شوی

و من تمام می شوم

 

 

 

 

 

چشمه

ممکنه

اونی که به دریا میریزه رود باشه

اما

همیشه اونی که به دریا نمی رسه مرداب نیست

شاید

دل کوچیک و بی تاب چشمه ای باشه

که در دور دستها

می تپه

برای دریا

 

 

 

 

بهانه

 

 

آسمان فریاد زد

زمین که آرام گرفت

گریستن آغاز شد

...

...

شکوفه های مقوایی خورشید
تبسم سردآفتاب
پرواز ابر
تصویر گیج آینه در بهت آب
و زمزمه های خسته روز در کشاکش تب دار آسمان
و او
دخترکی جامانده از رویای کودکی
غرق در دنیای اسباب بازی ها
«گیسو به باد می دهد

و اشک به زمینی که سبز نخواهد شد»
به بهانه های کوچک خود می نگرد
به دستهای نچیده
لبهای نچشیده
و خنده هایی که در میان لرزش امواج روسریش گم شد
و خورشید-
آفتاب-
ابر-
آب-
آسمان
و تکرارهای دوباره دخترک
جامانده از رویای کودکی
غرق در آماج گلهای پیراهنش

به تبسم های معصومی می نگرد که در خواب لرزان آینه های چشمه گریزان شد 

 

...

 

 

 

زمان کنار پای تو ایستاد.درآستان زلال نگاهت مبهوت...

و همانجا کنار کبوترهای سقای روشنیت شکوهت را به تماشا نشست

کمی آنطرفتر پیش پای پنجره «امن یجیب... » های دلت ،دلم را دخیل بست و«اذادعاه»های مرا بلند کرد که« یکشف السوء»...

انگار دلم برای حرفهای خود زبان تمام کرده بود که از درون لبریز و از بیرون خالی.

.

.

.

نگاهم را غرق در باران آرامشت از ایوان طلایی می گیرم و تا گنبد آفتابیت دوان دوان می کشم به گلایه: که کجاست ضامنی که مرا پناه خستگی های این دنیا دهد،دلم از اینهمه رفتن و نرسیدن گرفت...

کجاست غریبی که غریبیم را به صفای دلش آشنا دهد

 و باز پلکهای سردم تکانی می خورد و اینبار آسمان و زمانی که هنوز مبهوت مانده است

و مرا میان بهت خود کنار تو رها...

نه آنچنان که بگویم رها

مرا سکوت کرده بود

                  تو را بهانه ها

دلم پی بهانه می دوید، نگاهم پی تو

...

که ناگهان زمان تن خسته خود را سبک تر از همیشه تکانی داد و به راه افتاد

آسمان دستی کشید و پنجره ها را مستجاب کرد

دل سقا آرام گرفت و سیلی از تمنا

و اما دل بیقرار من میان دستهای مهربان تو ساکن شد و کبوتری میهمان دستهای پر التهاب من

 

 

  

دل دریا بلند است
و پیشانی نیلگون آسمان بلند تر
و من
دستم از درگاه خورشید کوتاه
.
.
.
کجاست نردبان خسته پرواز
بر پشت بام آرام کودکی

. 

.

.

 

 

دخترک تاب دستانش را رو به آسمان وا کرد  و دست به دعا برداشت

-خدا را عروسک زیبای من صدا می کرد-

بلندی قدش را تا نوک انگشتان یخ کرده کشیده بود

گردن باریکش را رو به آسمان کرد،تا فاصله را کمتر کند

و دستانش آنقدر بالا رفت که بوی تازه  پریدن می داد

.

.

.

خورشید در چشمانش می رقصید

با ذوقی کودکانه فریاد زد:

عروسک زیبای من اجازه هست ببوسمت؟؟؟

 

خدا مکثی کرد

.

.

.

ناگهان باران وزیدن گرفت

...

 

از:خودم

سرآغاز

بوسه های سردش رابه خنده گرفتند که باران بهانه زیبایش بود

سودای آسمانی بود که پشت پرده های مرطوب ابر،رقص آفتاب را در قاب نقل ریز قطره ها به تماشا بنشیند و چه زیبا بود لحظه شگفت باریدن بوسه ها

و سلام صبح در آغاز زاده شدن بر بال افق های سرمه ای

...

و این منم

ایستاده بر فراسوی لحظه های تنهایی

رو به آسمانی که بوسه می فرستد و آفتابی که منتظر اشاره است تا مرا به میهمانی سودای خود فراخواند

و این آغاز دیگر من است ...